
چرا انسان چیز هایی را که ندارد اینقدر طالب ست ؟وقتی که آنها را بدست آورد دیگر آن اشتیاق از بین میرود و دلزده میشود !!
یعنی هر چیز که ندارد و آرزویش را میکند بعد که به آن رسید تدریجاً حالت دلزدگی پیدا میکند و اصطلاحاً گویند انسان طالب تنوع و تفنن ست ;چرا طالب تنوع ست؟قاعدتاً مقتضای طبیعتش این ست که آنچه را که میخواهد ،چون میخواهد باید با آن آرام بگیرد چرا بعد از آن می گذرد ؟چرا باز میخواهد به چیز دیگری برسد؟تا جایی که از دید بیننده این باشد که :
"انسان همیشه طالب آن ست که ندارد."
و البته راست هم هست ،انسان طالب چیزی ست که ندارد وبعضی خیال کرده اند که این لازمه ی ذات و فطرت انسان ست .
چرا لازمه ی فطرت و ذات انسان باشد؟
سرگردانی که نمیتواند لازمه ی ذات باشد ;یعنی بگوییم که :لازمه ی ذات انسان این ست که همیشه سرگردان باشد و مطلوبش دائم عوض شود!!
حال تحلیل صحیح مطلب:
به واقع انسان اگر به آن چیزی که مطلوب حقیقی و واقعی اوست برسد آرام میگیرد.
انسان در واقع و در عمق ذات خود سرگردان نیست به دنبال و در تلاش برای رسیدن به حقیقت ست و به چیزی می رسد و ابتدا تصور میکند مطلوب ست ولی طبیعتش و فطرتش آن را رد میکند،پس اگر به مطلوب حقیقی برسد به آرامش حقیقی خواهد رسید .
با یاد حضرت حق قلب ها به آرامش میرسد و عواملی که این مسیر را هموار کنند آرام بخشند.
این اولین باره که مطلبی رو در حوزه ی پزشکی قرار میدم چرا که تصور میکردم که ارائه ی مطالب در انجمن ها میتواند موثر تر باشد ولی از آنجا که اغلب انجمن ها در این حوزه ناکارآمد عمل نموده و مقالات بدون دید تخصصی کپی میشود پس مطالب دست نویس را اینجا ارائه میدهم.

قطعاً در مورد کاربرد های نانو در پزشکی شنیده اید مواردی که قابل توجه بوده اند کاربرد هایی چون نانو تک در درمان سرطان یا بدخیمی هاست ،تا حال در درمان سرطان از روش های شیمی درمانی و روش فتودینامیک استفاده شده ولی با جایگزینی نانوتک در واقع بدخیمی به صورتی متمرکز مهار خواهد شد و در واقع هدف فقط موضع یا عضو درگیر خواهد بود در حالی که در روش های شیمی درمانی و فوتودینامیک سلول های سالم نیز اسیب میبینند بطور مثال مغز استخوان سرکوب میشود و موها می ریزد ،نهایت کلیه ها نیز اسیب خواهند دید ولی در این روش می توان مواد لازم برای از بین بردن سلول های سرطانی ، در پوسته های متصل به آنتی بادی ذخیره کرد و سپس تزریق نمود و محموله های مذکور با کمک آنتی بادی ها، سلول های سرطانی را پیدا می کنند و مواد درون خود را آزاد می کنند .خوب این مطلب جدید نیست همینطوربا کمک نانو تکنولوژی کنترل پزشکی یاmedical monitoring را هم به بهترین نحو انجام می شودطوری که اتفاقات غیر طبیعی را record می کند و پزشک در جریان قرار خواهد گرفت پس نقش شایانی را در تشخیص زودرس بیماری دارد.خوب تا حال مطلب جدیدی نگفتیم امّا موردی که میتواند جالب توجه باشد بهره گیری از نانو نقره برای پوشاک می باشد که این مورد علاوه بر کاربرد هایی که در اتاق عمل دارد میتواند به پزشکان عزیز در درمان زخم های بستر که بسیار شایع ست کمک کند همینطور بیماران دیابتی که معمولا در ناحیه پا در گیر زخم هایی میشوند که عفونتی کهنه و پایدار به همراه دارد،بله با استفاده از جوراب های نانو نقره میتواند بهبودی زخم ها را قطعی کنند این مورد عملاً در مورد تعدادی از بیمارانی که در گیر زخم بوده اند تحت ارزیابی قرار گرفته و نتیجه ای کاملاً رضایت بخش داشته پس زین پس نگران زخم های بیماران دیابتی و یا بیمارانی که ناچارند مدتها در بستر باشند ،نباشیدچرا که با استفاده از پوشاک مناسب (نانو نقره)که خاصیت آنتی باکتریال دارند میتوانید عفونت ها را مهار کنید.

راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده است
در پیله ابریشمش پروانه مرده است
در تُنگ، دیگر شور دریا غوطهور نیست
آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است
یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که میگیرند روی شانه، مرده است
گنجشکها! از شانههایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده است
دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است

جامعه ی بشری زمانی میتواند هویت خود رابروز دهد که عواطف و احساسات در آن رنگی داشته باشد .
انسانی لبریز از احساس در عصری که همه چیز مکانیزه ست و طبیعت رنگ باخته چگونه میتواند سلامت خود را حفظ کند؟طبیعتی که آرام بخش و آگاهی بخش ست!
آنگاه که ثروت در دست بخیلان ست ،
آنگاه که دروغ و نیرنگ جایگزین درستی و همدلی شده،
آنگاه که فساد و تباهی با نام تمدن عرض اندام میکند ،
میتوان انسان بود؟
پس چه باید کرد؟چگونه میتوان به هویت اصلی خودرجوع کرد؟

«السلام علیک ایها النبی». سلام اول پیغمبر و نبی را احضار میکند، یعنی سلول از حضور نبی پر میشود، بین منِ معلق در فضای لایتناهی که به هیچ جاذبهای متصل نیستم درست مثل موشکی که رها کردهاند و این موشک از جاذبه زمین خارج شده اما هنوز جاذبه ماه یا خورشید شروع نشده است. در بیوزنی است، در آنجا هم، در آن تنهایی نیز انسان معلق است.
اگر در آنجا بایستد در همان حالت میماند و حتی هیچ جاذبهای او را به طرف خودش نمیکشد. در چنین حالتی یک مرتبه نبی در برابر انسان حضور پیدا میکند و انسان، آن انسان معلق رابطهای با نبی پیدا میکند. نبی کیست؟ نبی منشأ ایدئولوژی من است، یعنی همان که سرچشمه همه عقاید و افکار و اعتقاداتی است که من داشتهام و به خاطر همان عقاید به این سرنوشت افتادهام و در این سلول هستم و این شرایط را پذیرفتهام، و به این وضع افتادهام: همه آن بدبختیها که بر سرم آمده، همین نبی آورده است. بنابر این نبی که سرچشمه همه اعتقادات و همه ایمان و همه پیوندها و احساسهای من است، در برابرم حاضر میشود. من با اولین سلام، با مبدأ اعتقادی و فکریام رابطه برقرار میکنم. حال ببینید که با همین ضرب اول، چقدر تنهایی شکسته میشود و رانده میشود. اصلاً خلاء پر میشود، پر میشود از بهترین و خوبترین چیزها، که رهبر فکری من باشد، آن کسی که اصلاً تمام احساسات و اعتقادات و ارزشها و مقدسات مرا میسازد. پس سلام اول یک رابطه اعتقادی است.
اما سلام دوم: سلام دوم خود دو بخش است: یعنی دو سلام است، در حقیقت ما در نماز چهار سلام داریم منتهی دوتایش کنار هم چیده شدهاند و ما با یک سلام ادا میکنیم و الا مخاطبان دو تا هستند. خوب اول:« السلام علینا » این«علینا» به کجا برمیگردد؟ به آن فرد،«ما»، «خودمان». «نا» یک ضمیر جمع است، به مرجعی که یک گروهاند برمیگردد، در آن گروه من هستم، اگر نبودم، میگفتیم« علیهم» ولی میگوییم «علینا»، پس یک گروه است که من هم در آن گروه هستم. حال نفس این احضار، آیا تنهایی را از بین نمیبرد؟ این سلام بدین معنا است که« من»ی را که تنها ماندهام وارد یک گروه میکند، اصلاً جمعیت را بر من عرضه میکند، یعنی اصلاً من فرد نیستم، ما یک حزب هستیم، ما یک جمعیت هستیم، عدهای هستیم، حالا هزارتا، صدهزارتا، یک میلیون، هرچقدر که میخواهد باشد، بالأخره« نا» تنهایی را نفی میکند در این جا انسان حس میکند که این«نا» همان ها هستند که آن طرفم نشستهاند، آن برم هستند، این جا پر هستند، جاهای دیگر هم هستند، جورهای دیگر هم هستند، شکلهای دیگر هم هستند: توی خانهشان، توی بیابان، در خفا و یا غیره. آن هایی که با این ایدئولوژی و با این نبی یک رابطه ذهنی دارند، همه آنها یک گروهی ساختهاند به اسم«ما» که خیلی هم هستند، همه جا هم پر هستند، من هم جزو آنها هستم، به آنها سلام. خوب تنهایی در این رابطه نمیتواند طاقت بیاورد.
و اکنون، سومین سلام، یا بُعد دوم سلام دوم. و علی عبادالله الصالحین : آن قدر هم خودخواه نیستم که بگویم در تمام این دنیا و بشریت فقط ما هستیم که با این ایدئولوژی رابطه داریم و به قول معروف تو خطیم، و همه آن انسانهای دیگر کفرند و پفیوزند و چرندند و اصلاً به درد نمیخورند و جهنمیاند. نخیر، غیر از ما کسان دیگری هم هستند، با یک ایدئولوژی دیگر، یک راه دیگر، یک اسم دیگر، یک رسم دیگر و یک ملت دیگر و زبان دیگر، اما با احساسهای راست و پاک و درست و تغییردهنده محیط، و خود را برای زندگی انسان فداکننده، این ها هم هستند ولی جزو ما نیستند. چون به خودمان سلام دادیم و تمام شد پس معلوم میشود آنها جزو ما و ما جزو«نا» نیستند؟ اما چه هستند؟ صالحین هستند و جزو صالحین هستند: به همه انسانهای صالح هم درود.
پس من از طرفی نبی را اینجا آوردم. و بعد با سلام دوم تمام حزب خودم را این جا آوردم و نشاندم و احساس میکنم که خودم هم در این حزبم. و با سلام سوم نیز با همه انسانهایی که در هر گوشهای از زمین و زمان دست اندرکار یک مبارزهاند و انسان پاک کردار و پاک اعتقاد و صالح و مصلح هستند، رابطه برقرار میکنم. ببینید در چه وسعتی تجمع من و جمعیت من دامن گسترده است.
اکنون سومین (یا چهارمین) سلام: این سلام بسیار جالب است. من تا اینجا با پیغمبر به عنوان یک رهبر فکری و منشاء فکریم رابطه برقرار کردهام، با «نا» به عنوان یک گروه فکری رابطه برقرار کردهام، با« عبادالله الصالحین» به عنوان یک جهت انسانی و اصلاحی رابطه برقرار کردهام. خوب، اما همه این ها در محدوده زمین و بشریت است. یعنی در همین گوشه کره زمین به این کوچکی، که در این فضای لایتناهی است و در این منظومه شمسی که خود در برابر این کهکشان هیچ نیست، و خلاصه مجموعه این رابطه با نبی، رابطه با«نا» (ما) و رابطه با صالحین، همه محدود به انسان و زندگی و زمین است. اما در سلام بعدی ما با خارج از محدوده کره زمین، و با همه هستی و با تمام جهان رابطه برقرار میکینم: «السلام علیکم و رحمتالله و برکاته». درود بر همه کسانی که و سلام بر همه کسانی که، همه نیروهایی که، همه شعورهایی که، همه آگاهیها و همه قدرتهایی که در همه هستی و در کائنات هستند. آن هایی را که من نمیشناسمشان و گرچه رابطهای با آنها ندارم، ولو از جنس من نیستند- ولی در مسیر کلی خلقت، دستاندرکار کاری و رونده در جهت و مسیری هستند که من به عنوان انسان در همان مسیر حرکت میکنم. بنابر این در کلیّت عالم با آنها همسرشت همگام و همسرنوشتم. به آنها هم درود. پس در چهارمین سلام من یک رابطه وجودی با عالم پیدا میکنم. نه رابطه فکری و سیاسی و یا ایدئولوژی و حزبی و یا انسانی، بلکه رابطه هستی، رابطه جهانی، رابطه عالمی. اصولاً در این رابطه، جهان در جهانبینی، یعنی همه جهان یک موجود زنده است، یک صحنه پیکار است در یک حرکت و یک جهت است، و غیر از انسانها و غیر از ما بسیاری هستند، نیروها و آگاهیها و شعورها و دستاندرکارهایی که در راه حقیقت کلی عالم، به طرف خداوند حرکت میکنند، آنها هم گرچه از جنس ما نیستند، ولی در رابطه پیکاری و آرمانی با ما هستند. بنابر این با آنها هم رابطه درونی ایجاد میکنیم. حتی با آنها هم که نمیشناسیمشان ارتباط برقرار میکینم (درست مثل دستگاههایی که از کرات دیگر امواج را میگیرند و هیچ کس نمیداند این ها مال کیست. ولی معلوم میشود که یک مغزی، یک تمدنی در جاهای دیگر هست)، یک چنین رابطهای، یک چنین رابطه وجودی بین یک انسان با همه نیروهای دستاندرکار طبیعت برقرار میشود.
هنگامی که این چهار سلام، چنین فضایی برای من ایجاد میکنند، بعد دیگر چهاردیواری که دور من کشیدهاند، مثل چهار دیواریای که برای قفس بچه درست میکنند تا بیرون نیاید، مضحک میشود و حالت سیمانی بودنش را از دست میدهد و بسیار احمقانه و بازیچه و حقیر میگردد.
«والسلام».

رنج های هرکس گنج اوست و هیچ آدم عاقلی گنجش را با دیگران تقسیم نمی
کند !اما گاهی سهم بعضی ها از گنجی ازاین دست بسیار بیشتر از گنجایش
ظرفشمیشــــــودو این نقطه آغازین سخاوت است !!!! و شروعی برای
ارسال علائم راداری . بعضی هانقشهگنجشان را با دست و دلبازی تکثیر
میکنند و در اختیار همه می گذارند وبعضی هامحدود تــــرعمل میکنند و فقط
برای عده خاصی علائم ارســـال میکنند و بعضیها هم خســـــــــت
بخرحمیدهند و فقط یک نفـــر را سهیم می کنند .شما از کدامدسته اید ؟
شاید جزو آنهایی کهتمامی گنج را برای خود می خواهند ؟؟؟
بی خویشتن خویش

آزاد شو از بند خویش، زنجیر را بــاور نکن
اکنون زمان زندگیست، تاخیر را بــاور نکن
حرف از هیاهو کم بزن از آشتیها دم بزن
از دشمنی پرهیز کن، شمشیر را بــاور نکن
خود را ضعیف و کم ندان، تنها در این عالم ندان
تو شاهکار خالقی، تحقیر را بــاور نکن
بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست تقدیر را بــاور نکن
تصویر اگر زیبا نبود، نقّاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن، تصویر را بــاور نکن
خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو، زنجیر را بــاور نکن

نظرات () لینک مطلب