۱۳۸٩/۱٢/۸

داستان عشق مولانا

کلمات کلیدی :مولانا و شمس تبریزی

 

داستان عشق مولانا و راه پیدا کردن اون به وادی عرفا

جلال الدین محمد ( مولانا ) زاهد بزرگی بود پدرش همیشه در مسجد مشغول راهنمایی و نصیحت مردم بود و بعد از مرگ پدر مولانا به جای اون نشست و همیشه مشغول عبادت بود و بعد از نماز برای مردم صحبت می کرد و اون ها را به راه راست هدایت می کرد و افراد زیادی می نشتند و به حرف های او گوش می دادند و بهره می بردند . تا این که یک روز وقتی در حال صحبت کردن بود مرد شوریده حالی به مجلس اون اومد و ازش یه سوالی پرسید که مولانا نتوانست جواب بده و به فکر فرو رفت . شب که به خانه رفت همش تو فکر اون درویش و سوالش بود . فردا به دیدار درویش که شمس نام داشت رفت و ازش خواست که در کنارش باشه و اون را ترک نکنه .


شب ها تا دیر وقت به صحبت های شمس گوش می داد و روز ها به رقص و سماع می پرداخت . سماع :( رقص صوفیانه که لباس های سفید می پوشند و می چرخند و کلماتی را زیر لب زمزمه می کنند ) دیگه نه از مسجد رفتن خبری بود و نه از موعظه کردن و شمس شده بود تمام زندگی مولانا . عشق آن چنان روح و جان مولانا را فراگرفته بود که دیگه هیچ چیز و هیچ دیگه ای براش مهم نبود . مولانا در وصف حال خودش میگه :

زاهد بودم ترانه گویم کردی


سرحلقه ی بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم

بازیچه ی کودکان کویم کردی



خلاصه پیروان و مریدان مولانا هر کاری کردند که دست از این کارها برداره و دوباره به راه اول برگرده فایده ای نداشت . به همین سبب اون ها شمس را مورد آزار و اذیت قرار دادند و به اون تهمت می زدند و ساحر و جادوگر خطابش می کردند . و اون قدر به اذیت هاشون ادامه دادند که شمس مجبور شد از اون شهر بره . مولانا که از نبودن شمس مطلع شد بر عشق و شوریدگی که داشت افزوده شد و به شعر و موسیقی روی آورد و کارش شده بود این که برای پیدا کردن شمس نامه ها به این طرف و اون طرف بنویسه و شعر بگه و از عشق خودش حرف بزنه


صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم

یا نامه نمی خوانی یا راه نمی دانی

بالاخره بعد از یک سال از شمس خبر پیدا کرد و فهمید که به سوریه رفته برای همین پسرش را به دنبال شمس فرستاد با مقداری پول و طلا و گفت به شمس بگو این ها را برای عرض عذر خواهی قبول کنه و پیش من برگرده

بروید ای حریفان بکشید یار ما را

به من آورید آخر صنم گریز پا را

خلاصه پسر مولانا به سوریه رفته و با هزار خواهش و التماس شمس را به نزد مولانا برد و مولانا برای این که دیگه شمس اون را ترک نکنه دختری بود که از بچگی پیش خودش بزرگ کرده بود و کیمیا نام داشت . اون دختر را به عقد شمس در آورد اما باز هم یاران مولانا به آزار و اذیت شمس پرداختند و دوباره شمس از اون شهر رفت و دیگه هرگز پیدا نشد و برای همیشه مولانا را در رنج و فراق گذاشت .

اما مولانا همیشه و همیشه از عشق شمس می گفت و همیشه دنبال اون می گشت گفته اند که برخی به دروغ به مولانا می گفتند که مثلا در فلان شهر شمس را دیده ایم و مولانا هر چه داشت از پول و لباس به اون شخص می بخشید و وقتی که یارانش بهش می گفتند اون ها دروغ می گویند می گفتم می دانم این ها را هم به سبب همین دروغ شادی بخش به انها می دهم اگر راست بگویند که جانم را خواهم داد . خلاصه مولانا که سخت به فراق مبتلا شده بود و شب ها و روز ها کارش شده بود از عشق معشوق سخن گفتن و به سماع پرداختن . شخصی بود که صلاح الدین زرکوب نام داشت و طلا فروش بود . این شخص با این که یه فرد عادی بود اما حال مولانا را درک می کرد و همدم او شده بود . می گویند روزی مولانا برای دیدن صلاح الدین به بازار طلا فروشی از صدای چکشی که روی طلا ها می زندند تا طلا بسازند مولانا به وجد اومد و شروع به سماع کرد



و در همین طور که می چرخید شعر می سرود و اطرافیانش یاد داشت می کردند . صلاح الدین از شاگردش خواست همین طور به کوبیدن ادامه بده تا مولانا حال خوشی را که بهش دست داده بود از دست نده و شاگردش اون قدر به این کار ادامه داد تا این که دیگه هیچ طلایی برایشان باقی نماند . خلاصه مولانا به مدت ده سال بیشتر اوقاتش را با صلاح الدین به سر می برد تا این که صلاح الدین مرد . بعد از این هم شخصی به نام حسام الدین چلپی پیدا شد که خیلی شور و حال از خودش نشان داد و همیشه با حرف هایش باعث می شد که مولانا به وجد بیاد و شور و حال پیدا کنه و مولانا کتاب مثنوی معنوی را به خواهش همین حسام الدین نوشت . حسام الدین همیشه در کنار مولانا بود و هر وقت حالی به اون دست می داد و شروع به شعر گفتن می کرد تند تند یاد داشت می کرد .



خود مولانا میگه اگه حسام الدین نبود من هیچ کدوم از اشعارم را نداشتم چون وقتی حالتی به من دست می ده بدون اختیار این اشعار به زبان من جاری میشه و من نمی دونم از کجا میاد و تازه بعدا که نوشته های حسام الدین را می خوونم متوجه می شم که چی گفتم . خلاصه مولانا تا اخر عمر مشغول سرودن مثنوی بود ولی آخر هم تمام نشد و این کتاب عظیم با مرگم مولانا ناتمام ماند مولانا هنگامی که در بستر بیماری افتاده بود و اواخر عمرش بود و پسرش نگران و مضطرب به کنارش می اومد و باز چون طاقت دیدن پدر را به این حال نداشت بیرون می رفت در همان لحظات مولانا این غزل را سرود





رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیای ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن

بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفاکن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم این درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

(پیر اشاره به شمس است )