قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

 

صفحه نخست

 

ایمیل ما

 

آرشیو مطالب

 

طراح قالب

   
 
 
 

تبلیغات

برای سفارش تبلیغ کلید کن



 
 
 
 


» قلم نت

»

 


 
  آنگاه که عشق بیاید
  نوشته شده در یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩ و ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ

 


"او خواهد آمد!"
"او خواهد آمد!"
"من حضور او را حس میکنم ، و وقتی که بیاید همگی شما برده ی او خواهید شد"

این جملات را دیوانگی از پشت میله های قفسش با تمام توانش فریاد میزد. عقل بر روی صندلی پادشاهیش نشسته بود و دستش را تکیه گاهی برای پیشانیش قرار داده بود و معلوم بود که به شدت در فکر است ، وزیر دست راستش پشتکار و وزیر دست چپش شعور در طرفینش ایستاده بودند و از دیدن او در این حالت نگران به نظر می رسیدند.

در قلمرو حکومتی شایعه ای پخش شده بود ، و آن اینکه دیوانگی توانسته از سیاه چاله ی تاریک بگزرد و حتی خود را به بارگاه پادشاه برساند ، همه به شدت ترسیده بودند. خوشحالی اولین نفری بود که


سراسیمه خودش را به بارگاه رساند و چون از بزرگان بود نیازی به اجازه برای ملاقات با عقل نداشت ، می خواست از صحت ماجرا باخبر شود اما وقتی قفس و حالت عقل را دید سکوت پیشه کرد! و رنگش به سمت سیاه متمایل شد ، حالت او به گونه ای بود که هرچه آبی تر میبود یعنی خوشحال تر است و هر چه به رنگ سیاه نزدیک می شد بیانگر نبود حالت خوش در وی بود. پس شایعه درست بود و دیوانگی فرار کرده بود ، این خبر بسیار بد بود زیرا که اگر دیوانگی قدرت را به دست میگرفت هیچ چیز در جای خودش باقی نمی ماند ، اما همه ی مردم به پادشاه عقل اعتماد داشتند.

عقل رو به شعور کرد و گفت به همه ی مردم خبر دهید در حالت آماده باش باشند و حضور هر بیگانه ای را که حس کردند آن را به مامورین حکومتی اطلاع دهند. شعور می رفت تا دستور را اجرا کند اما اندکی بعد ایستاد و رو به عقل پرسید "آیا نباید اطلاعاتی مبنی بر شکل بیگانه به مردم بدهیم تا راحتتر تشخیس دهند چه چیز را گزارش دهند؟" عقل از این سوال به یاد گذشته افتاد ، زمانی که هیچ کدام از این احساس ها به دنیا نیامده بودند ، آن زمانی که او و صمیمی ترین دوستش همچون دو کودک با هم بازی میکردند و خاطرات خوشی داشتند ، اما اندکی بعد از پدیدار شدن اولین احساس اثری از دوستش نماند و همیشه در حسرت حضور او باقی ماند ، اما در گذر سالها به مرور از یاد برد که چنین دوستی نیز داشته است. عقل در حالی که دستش را به دور زخم گردنش می مالید به شعور فهماند که مردم هر گونه مورد مشکوکی را که به نظرشان برسد باید گزارش دهند.

شعور رفت تا متن لازم را تدارک ببیند و آن را به جارچی ها بدهد. همزمان با خارج شدن شعور ، سر و کله ی بزرگان پیدا شد ، حسادت در جلوی همه راه میرفت و به ترتیب پشت سر او مهربانی ، خشم ، طمع ، فضولی ، شجاعت و ترس نیز وارد شدند. حماقت نیز از پنجره داخل شد. و وقتی دیوانگی را در قفس دید دستی برایش تکان داد.

همه در مقابل عقل تعظیم کوتاهی کردند و اولین فردی که به سخن در آمد فضولی بود که با تلاشی فراوان که می خواست کلمات مناسبی بیابد می خواست از ماجرا با خبر شود. و اینکه دیوانگی چگونه توانسته است از سیاه چاله بگریزد. عقل تمایلی به جواب دادن به این سوال نداشت ولی در عوض خطاب به بزگان اینگونه ادعا کرد که این امتحان سختیست و من می خواهم بدانم در این شرایط دشوار که در پیش روی ماست کدامیک از شما با من و در کنار من باقی خواهد ماند ، عقل می خواست از وفاداری نزدیکانش تا آخرین توان مطمئن باشد و اینکه بتواند در مقابل دوست قدیمی اش که اکنون در قالب دشمنی به نزد او می آید بیاستد.

فضولی با اصرار بیشتری پرسید "چه کسی ، دیوانگی را فراری داده است؟" عقل جوابی نداد ولی به جایش دیوانگی از داخل قفس فریاد زد "عشق ، اوست که مرا آزاد کرد و هموست که همه ی شما را برده ی خویش خواهد ساخت و مرا به پادشاهی می رساند" پشتکار ضربه ای به دیوانگی وارد کرد و او را به گوشه ی دیگر قفس پرتاب کرد. حسادت که در بسیاری از امور دست داشت و به نوعی فرمانهای بسیاری را حتی بدون اجازه عقل به مرحله ی اجرا گزارده بود خطاب به عقل گفت "در ازای این همکاری با تو چه چیزی در انتظار ما خواهد بود" و به نوعی فهماند که خواهان اختیارات بیشتری است. عقل آهی کشید و گفت " با آمدن او بسیاری از شما قدرت خود را از دست خواهید داد و بسیاری نیز به جایگاهی که لایقتان نیست خواهید رسید و منظورش از این کنایه حسادت و دیگر بزرگانی بود که محدود شده بودند. مهربانی این بار به سخن در آمد و از عقل درباره ی عشق و اینکه او کیست پرسید. عقل به همین توصیف اکتفا کرد که او بسیار قویست. و دیگر سخنی نگفت.

درباریان با همدیگر پچ و پچ می کردند و پس از مدتی خوشحالی اعلام کرد که تا پایان ماجرا و در هر حالتی از عقل حمایت میکنند ، عقل آهی کشید و هیچ نگفت ، عقل می توانست گذشته را به یاد بیاورد کاری که هیچ کدام از بزرگان توان ان را نداشتند ، اما عقل می دانست که به آنها و قولشان امید چندانی نیست ، دوباره دستی به گردنش کشید و زخم قدیمی به یادش آمد.

شعور با عجله در را باز کرد و به پیشگاه عقل رفت و با تته پته آنها را حالی کرد که لشکری از مردم در حال حرکت به سمت قصر هستند و در مقابل آنها نیز ایثار در حرکت است. زمانی که بزرگان نام ایثار را شنیدند ، رنگشان مثل گچ سفید شد ، ایثار هر بار که دست به قیام میزد دگرگونی های بزرگی را سبب میشد و چون از نزدیک نیز با رعیت بود همیشه حمایت مردمی را پشت سر داشت. این بار نیز مثل اینکه پیدایش شده بود.

ایثار در حالی وارد شد که نامه ای نیز در دست داشت. اینبار در کمال احترام در مقابل عقل تعظیم کرد و نامه را به او داد. عقل نامه را باز کرد ، و از همان ابتدا دستخط را شناخت ، عشق آن را نوشته بود و در آن از عقل خواسته بود که در مقابل او ایستادگی نکند زیرا که به زودی اوست که باید بر تخت پادشاهی بنشیند. عقل نامه را پاره کرد ، و به سمت بالکن رفت تا برای مردمی که در دور قصر جمع شده بودن سخنرانی کند ، و اینجا بود که بزرگترین سخنرانی عمرش را انجام دهد، هفت روز کامل سخنرانی کرد ، شب و روز ، دهها دلیل برای بر حق بودن خودش و لیاقت برای پادشاهیش آورد ، تمامی مردم و حتی منجمله خود ایثار نیز قانع شدند و حق را به عقل دادند و عنوان کردند که حاظرند برای او جان بدهند و در مقابل عشق بیاستند و او را نیز دست و پای بسته به همراه دیوانگی به سیاه چال بفرستند.
فضولی مامور شد تا برود و اطلاعاتی از چگونگی وضعیت ارتش عشق پیدا کند و آن را بیاورد ، خشم از مردم ارتشی منظم ساخت و خودش به عنوان ژنرال آنها را فرماندهی میکرد ، خوشحالی گروه موسیقی را برای روحیه دادن به سربازان هدایت می کرد. مهربانی نیز در کنار عقل باقی مانده بود و او را دلداری میداد.

در گرگ و میش روز هشتم هیجان در آسمان پیدایش شد، مردم از دیدن این پرنده ی آتشین تیز پرواز به وجد آمده بودند ، اما تیز پروازی این پرنده اکنون بیش از هر زمان دیگری بود و عقل خوب میدانست که چه چیزی در شرف وقوع است. هنوز ساعتی مانده بود تا خورشید طلوع کند اما نوری بزرگ از سمت محل طلوع خورشید شروع به تابیدن کرد و در مرکز آن فردی دیده میشد که شنلی بزرگ به دور خودش پیچیده بود. و صورتش زیر کلاه شنل پنهان بود ، عصایی بلند نیز در دست داشت. و بسیار آرام به سمت آنها قدم بر میداشت، همه شوکه شدند! پس این همه تدارک و لشکر و آمادگی برای یک نفر بود؟!! ترس آهی از سر آسودگی کشید و پوزخندی به شجاعت زد. خشم جلوی خنده اش را نمی توانست بگیرد و خوشحالی و مهربانی نیز همدیگر را در آغوش گرفته بودند. در این میان تنها عقل بود که به شدت نگران بود.
به مرور که عشق به لشکر نزدیک و نزدیک تر میشد ، سربازان در خودشان حالتی غریب را احساس کردند ، حالتی که هیچ کدام از بزرگان نتوانسته بودند قبلا در آنان به وجود آورند حالت عشق را. بی اختیار و همزمان که عشق به لشکر نزدیک تر میشد سربازان در مقابل او زانو میزدند و همزمان که در میان لشکر به پیش میرفت سربازان بیشتری به زانو در می آمدند. خشم از این عکس العمل سربازان به شدت خشمگین تر شد ، سلاح (که سلاح خشم نامش غرور بود) را بر گرفت و به تاخت به سمت عشق هجوم برد اما در چند متری عشق ، اسب در جای خودش میخکوب شد و هرچه خشم به آن حیوان تازیانه میزد از جای خود تکان نمی خورد و در کمال تعجب خشم اسب نیز در مقابل عشق به زانو درآمد. خشم ، از روی زین بلند شد و در حالی که شمشیر را به سرعت دور سرش میگرداند به سمت عشق دوید و با یک حرکت شمشیر را تا دسته اش در سینه ی عشق فرو برد. عشق مدتی ایستاد. نگاهی به خشم انداخت ، تمامی وجود خشم به لرزه افتاد ، سپس عشق به آرامی شمشیر را از سینه اش بیرون آورد و آن را رها کرد ، با اینکه فاصله بسیار کم بود اما بر اثر برخورد شمشیر با زمین بلافاصله همچون شیشه ای نازک تکه تکه شد و هر تکه ی آن به سوئی پرت شدند ، خشم از مشاهده ی این صحنه به شدت متعجب شده بود و او نیز بی اختیار در مقابل عشق به زانو در آمد.

درباریان از مشاهده ی این صحنه کاملا گیج شده بودند و با هر قدم که عشق به قصر نزدیک می شد ، عقل خودش را درمانده تر میافت ، تمامی آن هفت روز شب سخنرانی عقل برای مردم و بزرگان با یک نگاه عشق اثرش از بین رفت و این بود قدرتی که عقل به شدت از آن می ترسید.

عقل همانطور با تمانینه و به آرامی وارد قصر میشد ، و عصایش را تکان میداد. هیچ کس را یارای این نبود که مقابلش بیاستد زیرا همگی در مقابلش به زانو می افتادند و از این حالت ناخشنود نبودند. اولین کسانی که در بارگاه تحت تاثیر عشق قرار گرفتند ، خوشحالی و مهربانی بود ، خوشحالی به حالت عجیبی افتاده بود و دیگر چهره اش آبی یا سیاه نبود ، بلکه کالا قرمز شده بود و حرارت بسیاری نیز از او ساطع میشد. مهربانی نیز همچون یک فرد در حالت خلسه تنها به یک نقطه تمرکز میکرد و آنجا صورت عشق بود. ، تمامی بزرگان حاضر برای عشق به زانو رفته بودند و این تنها عقل بود که قدرت عشق نتوانسته بود بر او نفوذ کند. عقل لبخندی زد ، هر چند که از سر رضایت نبود ، اما به نوعی او نیز از حضور عشق کمی خوشحال بود ، اما ناراحتی اش بیشتر بود ، مخصوصا حال که به طور کامل قدرتش را در تزلزل میدید.

عشق به نزدیکی او رفت و گفت " مرا ببخش دوست قدیمی، من نمی خواستم با حضورم از قدرت تو بکاهم ، اما خود به خود وجود من اینگونه ایجاب میکند" عقل آهی کشید و همزمان دوری به اطراف عشق زد و با همان لبخند مصنوعی ادامه داد "آنقدر از رفتنت می گذرد که دیگر فراموشت کرده بودم که وجود داری، اما مثل اینکه تو پیر نمیشی" و در همین حال عقل دستی به ریش پر پشت سفیدش کشید. و سپس ادامه داد "با وجود تو اینجا بهتر است من بروم" و اراده کرد که برود ولی از جای خود تکان نخورد ، متعجب شد و به سمت پایین نگاه کرد ، تن بی سرش را دید که رو به عشق زانو زده بود.




کلمات کلیدی :

 

نوشته شده توسط قلم نت

نظرات ()


 

مطالب پیشین

 

» دیگر پرواز .....
» آدمی و تغذیه
» انسان بی قرار،جهان بی قرار
» وسعت دید
» بایدها و نبایدهای عزاداری در سیره معصومان
» میلاد
» او با توست ....
» محدود می شوم
» کویر
» خدمت جناب احمدی نژاد به پابرهنه ها!





 
  آرشیو مطالب
 

 

» امرداد ٩٥  

 

» خرداد ٩٤  

 

» فروردین ٩٤  

 

» آبان ٩۳  

 

» دی ٩٢  

 

» تیر ٩٢  

 

» خرداد ٩٢  

 

» اردیبهشت ٩٢  

 

» اسفند ٩۱  

 

» بهمن ٩۱  

 

» دی ٩۱  

 

» آذر ٩۱  

 

» آبان ٩۱  

 

» مهر ٩۱  

 

» اردیبهشت ٩۱  

 

» فروردین ٩۱  

 

» اسفند ٩٠  

 

» بهمن ٩٠  

 

» شهریور ٩٠  

 

» امرداد ٩٠  

 

» تیر ٩٠  

 

» خرداد ٩٠  

 

» اردیبهشت ٩٠  

 

» فروردین ٩٠  

 

» اسفند ۸٩  

 

» بهمن ۸٩  

 

» دی ۸٩  

 

» آذر ۸٩  

 

» آبان ۸٩  

 

» شهریور ۸٩  

 

» خرداد ۸٩  

 

» اسفند ۸۸  

 

» بهمن ۸۸  

 

» دی ۸۸  


 
  صفحات وبلاگ 
 

 

» پروین اعتصامی ،محبوب من  

 

» Muhammad Khaira Khalqillah Lyrics  


 
  دیگر امکانات
 

  RSS 2.0  



       

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by ghalamnet
This Template  By Theme-Designer.Com