بهاران

 

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم



به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم



چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !

که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم



زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم



خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

فاضل نظری 

/ 2 نظر / 19 بازدید
مجنون

سلام ممنون و متشکر شب را سحر باشد زپی، آخر بهاری می رسد ای منتظر! غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر

محمد آبی دل

درود !! زیباست بود ! سپاس ! با یه شاعر آشنا شدم ! فاضل نظری رو نمیشناختم^^