دوست داشتن

 

امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره می بارد

در زمستان دشت کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه ناپید است

من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند عطر خواب آور گل یاس است

اه بگذار گم شوم در تو کس نیابد دگر نشانه ی من

روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه ی باز خفته بر بال گرم رویاها

همره روزها سفر گیرم بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه میخواهم من با تو باشم.. تو.. پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو... بار دیگر تو...

آن چه در من نهفته دریایی است کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفان کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو میخواهم بروم در میان صحرا ها

سر بسایم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها

آری آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه ناپید است

من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

فروغ 

/ 1 نظر / 3 بازدید
حورالعین اوجاقی

سلام وب زیبایت را دیدم زیبا بود بوتیمار سربلند باشید از اینکه به من سرزدید ممنونم