غریب در پیراهن

 

 

هر روز ، جهان است و فرازی و نشیبی

این نیز نگاهی است به افتادن سیبی



در غلغله جمعی و تنها شده ای باز

آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی



آخر چه امیدی به شب و روز جهان است

باید همه عمر خودت را بفریبی



چون قصه آن صخره که از صحبت دریا

جز سیلی امواج نبرده است نصیبی



آیینه تاریخ تو را درد شکسته است

اما تو نه تاریخ شناسی نه طبیبی !

 

/ 1 نظر / 22 بازدید
مجنون

سلام گرامی بسیار متشکر همچون سروده قبلی فاضل نظری زیبا بود. اما: نومید مشو امید می‌دار ای دل در غیب عجایب است بسیار ای دل گر جمله جهان قصد به جان تو کنند تو دامن دوست را نه بگذار ای دل در پناه او باشید.