می توان

می توان تنها شد!

می توان زار گریست!

می توان دوست نداشت،

و دل عاشق آدم هارا زیر پاها له کرد...

می توان چشمی را به هیاهوی جهان خیره گذاشت...

می توان صدها بارعلت غصه ی دل را فهمید!

می توان...

می توان بد شد و بد دید وبد اندیشه نمود!

آخرش هم تنها می توان تنها رفت ...

با جهانی همه اندوه و غم بدبختی...

یادگاری!؟همه جا تلخی و سردی و غرور...

فاتحه!؟خوب شد رفت !!عجب ادم بد خلقی بود!!

ولی ای کودک زیبای دلم...

آن ور سکه تماشا دارد....!

"دکتر شریعتی"

/ 3 نظر / 2 بازدید
سحر

در حوالی شب پرسه میزدیم و از درز پنجره های کوچک ستارگان قطره قطره نور میچکد. "نجوای چند سایه زیر سپیدار و خیابانهای خالی از سلام و تبسمهای تلخ شب......." صدای شب فقط همین بود سکوت" ما از این جاده گذشتیم و هزاران هزار خاطره ره اورد این جاده هاست. بی انکه بدانم این همه بغض گره بسته در گلویم از چیست؟؟؟؟ غبار پیراهنم را میتکانم ......... تموم زندگیم لبریز میشه از حسرت سلام روز بخير خيلي قشنگ كلبه زيبات..دوست داشتي با قدمهاي گرم وصميمي ات به كلبه آبجي سحر هم سربزن .درضمن يه سري لينك جالب هم برات بالاي وبلاگ گذاشتم كه اميدوارم خوشت بياد من كه خودم آموزش فال قهوه و مستند مرگ مرد يخي رو خيلي دوست دارم،البته آموزش تعميرات خودرو هم چيز جالبيه كه ديدنش خالي از لطف نيست... اميدوارم شما هم خوشت بياد. ..اميدوارم اين رفت و آمدها ادامه داشته باشه و دوستاي خوبي براي هم باشيم...منتظرتم گلم اميدوارم هفته قشنگي رو پيش رو داشته باشي مهربون.......... [بغل][گل][بغل]

سزار

تنهایی همتراز دیوانگی است مجنونی و بی مهری دلدادگی است در تنهایی کاری از پیش نبردم سر از میکده حاتمان در اوردم زمان را از دست دادم زندگی مستانه خود را به یغما سپردم فعل ها کردم، سخنها شنیدم سر انجام گرفتن کردم که همانا عاقبت تنهای را تحسیر و احزان دیدم زندگی را بی ثمین و سبکسار دیدم اما من پیمان را شکستم از این پیمانه نوشیدم چون تا اسمان یاری ندیدم...