آب طلب نکرده مراد نیست!!


 

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

فاضل نظری
 

/ 2 نظر / 8 بازدید
مجنون

لیک یوسف آب ناطلبش بود مراد بئر و سجنش همه را حضرت حق بود مراد خواست تا شود از سجن هوس او رها تا مهیا شود از بهر امیری فردا سلام . . . . . . . . . . . . . . .؟

محمد آبی دل

سلام این شعر رو اسیدی دوست دارم... بسیار عالییییییییییی