گناه شمسی چه بود؟

 

 

"گناه تو چی بود شمسی؟" داستان واقعی یک دختر بنام شمسی است که قربانی قروض بی جا توسط پدرش و وادار کردنش به ازدواج زیر سن ودر نتیجه مرگ دختر در زمان وضع حمل ختم می شود را بصورت ساده وگذرا بیان میدارد.

شمسی نام دختربود درقریه نیک چهارصدخانه ازمربوطات والسوالی میرامور ولایت دایکندی. اودختر پرشور و دل پر از هزاران امید وعشق به زندگی وزنده ماندن بود. او نمی  خواست که به این زودی بازی های کودکانه اش را رها کند. دلبستگی عاطفی او به بازی های کودکانه وچهره ی خاک آلود او میان کودکان هم سن وسالش وصف نا شدنی است. عشق وعلاقه ی عجیب او به اسباب بازی هرگز از خاطره من پاک نخواهد شد. زمانیکه خاطرات کودکیم را مرورمیکنم. یک چیز مرا خیلی آزار میدهد. آن چیز درد آور "چراغ پایه ی " بود که اسباب بازی دختر کودکی بنام شمسی بود. شمسی با مهر تمام آنرا "باچی"یا "بچه" خود میدانست ودر خواب وبیداری ازخود جدا نمیکرد. شمسی تمام احساس ، زندگی وعشق کودکانه اش را با "چراغ پایه"ی خورد میگذراند وسخت لذت میبرد. من بی خبر از تمام زندگی وعشق کودکانه ی او"باچه" او را در تنور زیر خاکستر کردم!. نگذاشتم او تنهایی کودکانه اش را با "چراغ پایه" فراموش کند وکودک مادرمادر باشد!. کودک معصوم  شاید میدانست که مهر مادری را که نسبت به "چراغ پایه" ابراز میدارد برای کودک خودش هدیه نخواهد توانست. شمسی در خانواده ی سنتی بدنیا آمد که بخاطردختر بودنش مورد بی مهری  قرار می گرفت. شمسی دوست داشت مثل پسرها بازی کند، حق رفتن به هر جای را داشته باشد وتمام امتیازاتی را که یک پسر دارد اونیز داشته باشد. شمسی دختر برادر من بود. من با او در یک خانواده زندگی میکردیم. میخواهم صادقانه آنچه واقع شده وسرگذشت واقعی یک دختر بنام شمسی بوده را بنویسم.

من از زمانیکه او در میان مان آمد،اکثریت دوران کودکیم را با او گذراندم وبازی های کودکانه میکردیم. من وبرادرم داوود که پسران خورد خانواده بودیم اکثر وقت زمینه ساز لت کوب شمسی توسط مادرش می شدیم! چون او یک دختر بود وما پسر وکلانتر از او ومادرش فقط توان زدن او را داشت. یادم است یک چاشت باهم دعوا کردیم ما او را گریاندیم واو فریاد گریه سرداد! مادرش آمد که چی خبر است؟ ما دوتا گفتیم شمسی بد است و.... دختر "وغی وچیخرا روی" است!(یعنی زود وبه اندک بهانه گریه میکند.) مادرش با خشونت تمام ازدستش گرفت وبطرف بیرون با لت وکوب شدید برد واو را خیلی خشن لت وکوب کرد.... وبرایش میگفت تو هیچ وقت مره آرام نمیمانی و من ازدست تو دم به سر شدم...... صدای مادرم ازبیرون آمد... خاک به سر تان چی سروصدا راه انداخته اید؟؟ چرا او دختره گریان کردید....؟؟ ما بهانه کردیم که شمسی را کار نداشتیم او خودش گریان و... مادرم با قهر ومهر مادرانه برای مان نصیحت کرد... پسرانم او بچه است، نادان است شما نسبت باو کلان هستید نباید مادرش ومره خون جگر کنید و... چرا این کار را میکنید؟؟؟ دیگه او را غرض ندهید پسرانم!!! و....

این یک نمونه ی خشونت علیه دختربنام شمسی است.... شمسی به درس ومکتب خیلی علاقه داشت.او تا چند سال پیش" دختر پسرانه پوش" بود. لباس پسرانه برای او خیلی راحت بود اوخود را با آن راحت احساس میکرد.شمسی دو سه زمستان به منبر(مسجد) پیش ملا رفت وقرآن را تقربیا آموخت ومیتوانست بخواند. قدرت یادگیر اش خیلی عالی نبود بخاطر درسش اکثر وقتها در خانه مورد قهر ولت وکوب قرار میگرفت... زمانیکه من مکتب میرفتم او در خانه بود فقط متوجه خواهر خوردش خدیجه... مکتب از خانه ی ما سه ساعت پای پیاده راه دور بود واز توان شمسی خیلی دورتر... زمانیکه در نزدیک ما مکتب ساخته شد او را به مکتب رفتن نگذاشتند گرچه زمان مناسب برای مکتب رفتنش بود... من تنها کسی بودم که از خانواده به مکتب میرفتم. بارها به خانواده وبخصوص پدرومادرش گفتم او را به مکتب بفرستد اما بی نتیجه بود آنها دلایل خودشانرا داشتند..... شمسی حرفهای زیادی برای گفتن داشت اما زبان گفتن را نه!. او با اینکه خود مهر  وخورشید بود اما ابرهای سیاه وتاریک هرگز سایه اش را از بالای زندگی او برنداشت. دخترمعصوم درسرزمینی زاده شد که اهلش در حقیقت مرده بود وجسدهای مومیایی شده ی شان بوی عذاب وجدان به مشام میرساند. شمسی همیشه در سایه زیست وزندگی او شبیه زندگی یک گوسفند بود او به چشم دیگران یک متاع برای فروش بود نه یک انسان دارای حقوق وکرامت!!! مهر،شفقت،دوستی،دلبستگی،صداقت وصمیمیت او هرگز ازیادم نخواهد رفت. من درزمستان1386 به کابل آمدم ازاو وخانواده ام دور شدم وقتی به تعطیلات خانه میرفتم مثل مادرم برای رسیدنم لحظه شماری میکرد...

من هرچی در مورد او بنوسم دردم شدیدتر میشود، احساس و وجدانم سرم خیلی فشار میآورد. من دراین شب جمعه در داخل اتاق گرم لیلیه جانم سرد است واحساس عجیبی سردی ودرد دارم ، دردی که فقط احساسش میکنم ونمیتوانم که با کیبورد به خواننده انتقال دهم.

سال 1390 دقیق یادم نیست کی. برادرم همرای مادرم داکتر آمده بود. بعد پرس وسوپال اینطرف وآن طرف ... برایم گفت: شمسی را به شوهر داده است!! من یک لحظه مکث ماندم! واه ووف!... گفتم او کی تا هنوز خیلی خورد است!!؟ جدی میگید؟! برادرم گفت: خورد نیست وزمان شوهر دادنش

 

شمسی همیشه در سایه زیست وزندگی او شبیه زندگی یک گوسفند بود او به چشم دیگران یک متاع برای فروش بود نه یک انسان دارای حقوق وکرامت!

مهر،شفقت،دوستی،دلبستگی،صداقت وصمیمیت او هرگز ازیادم نخواهد رفت. من درزمستان1386 به کابل آمدم ازاو وخانواده ام دور شدم وقتی به تعطیلات خانه میرفتم مثل مادرم برای رسیدنم لحظه شماری میکرد...

رسیده!.و... جزئیات رابیشتر پرسیدم وبرایم توضح داد... کار شانرا کرده بود او را به مبلغ بیشتر از سه صد هزار افغانی فروخته بود!!... گفت: پدرش از مردم پول یک بر چند سرفایده گرفته بود و ما مجبور شدیم این کار را بکنیم! اگر ما شمسی را به شوهر فعلی اش که علیخان نام دارد نمیدادیم. قرضدار پدرش جای پول خود میبرد که برای ما غیرقابل قبول قبول بود!. درضمن زمینهای پدرش را نیز میگرفت....او ادامه داد ما بقیه هفت صدهزار افغانی قرضیهای پدرش را پیدا کردیم مگر پوره نشد و.....  پا فشاری ودلایل من که چرا شمسی وزندگیش قربانی شود و... هیچ نتیجه ی نداشت....

زمان عروسی اش بود خبر شدم که، قربانی به قربانگاه فرستاده شده وبرای من وپدرش که در ایران بود تا هنوزهم آنجاست ؛ فقط خبر طوی یا عروسی را از طریق تیلکام دادند وبس.... ما میدانستیم شمسی بیشتر از چهارده سال ندارد ومن برای خانواده توضیح دادم ازدواج زیر سن پیامدهای بسیار خطر ناک دارد ولی آنها همه بیسوادند وحرف مرا هم نپذیرفتند. چون در اطراف شمسی ها بدین منوال عروسی میکنند وحتی خیلی ها شان شوهران شانرا اصلا نمی شناسد در غیاب داماد یا شوهر شان جشن عروسی بر پا میکنند. هرکی چانسش یا بخت یا بلا!!

 آخرین دیدارم

سال1391 در آخر ماه رمضان برای رخصتی خانه رفتم ویک شب مهمان شان بودم وبا شمسی صحبت کردم.  خانه ی جدیدشان دربغل کوه 10تا15 دقیقه از دره فاصله داشت... سر راه من بر آمده بود. چهره ی اوهنوزشبیه کودکی هایش بود.  چادر سفید چکندار به سر درزیرآن "سرغوج"(کلاه سخت وبلند مخصوص خانمها) ودستهای که از سردی آب وهوا طوری دیگر می نمود و... با وجودیکه با هم بزرگ شدیم ولی از من کمی شرمش میامد ونمیتوانست بصورت من دقیق نگاه کند. من می فهمیدم او عمیقا از زندگی بدور از مادر ودوستانش رنج میبرد واز زندگی مشترک هم هیچی نمیداند.او همان چهره ی خاک آلود دوران کودکیش را داشت هی احساس میکردم دلش پر از حرف است وباز هیچی نمیگفت!سکوت او برای من حرف بود.... بخدا گلونم از بغض حسرت پر شده،گریه نمیتوانم آب جانم خشک شده!. فردای آن شب من از خانه اش برگشتم وچند مدت بعد کاری ضروری پیش آمد طرف غزنی وکابل سفر کردم... دو سوم سال گذشت وبهار دیگر از راه رسید.

امروز جمعه داشتم در اتاق نان میخوردم مبایلم زنگ خورد بلندش کردم کاکایم ...بیا کوته سنگی رفتم گولایی دواخانه منتظیرم است و.... بعد از حرفهای دیگر تکاندهنده ترین حرفش بزبان آمد " شمسی دیگر در میان ما نیست امروزاو ما را ترک کرد!!" واقعا تکاندهنده بود. گلونم ازبغض پرشد...گفتم چگونه ؟! ... ادامه داد زمان وضع حمل درعدم قابله وداکتر ونبود امکانات صحی وراه دور ازکلینک و... جانش از کف رفت!!.... به کاکایم گفتم خونش به گردن کسانیست که او را فروخت ونا جوانمردانه فروخت،  زندگی او وخودش قربانی کارهای احمقانه پدرش ودیگران شد و... من هم هیچ کمکی برای نجات زندگی او ومانع فروختنش شده نتوانستم... من برای همیشه عذاب وجدان میکشم. میدانم که عذاب کشیدن بی فایده است واو هرگز بر نمیگردد!! خلاصه آن شب مهمانی وخداحافظی فردایش آخرین دیدار من با عزیزترین خواهرم شمسی بود....!!! با این نبشته خلاصه وخیلی ساده این سوال اساسی هنوز بی جواب است که گناه تو چی بود شمسی؟؟؟!!!

این داستان واقعی زندگی وسر گذشت هزاران شمسی در گوشه وکنار افغانستان است!

 

برگرفته از "تقوای زبان"

/ 0 نظر / 37 بازدید